تبليغاتX
یک کافر عمیقا دیندار

یک کافر عمیقا دیندار

شجــــــاعــت یعنی این . . . .

اگر گیرى وضو با آب زمزم. اگر سجاده گردد عرش اعظم .اگر گویى اذان بر بام افلاک .گر از تکبیر گردد سینه ات چاک. اگر ضربالمثل گردد خضوعت .به حمدو قل هو الله در رکوعت.اگر باشد به توحیدت تعهد.اگر گردى شهید اندر تشهد. مبادا بر نماز خود بنازى.على را گر ندارى بى نمازى

نوشته شده در یکشنبه 1391/02/24ساعت 8:24 توسط مجید|

سلام دوستان ... چهارشنبه همین هفته گذشته از سفر برگشتم جای همه ی شما دوستان خالی بود .. بی نظیر بود ..... اصلا غیر قابل توصیف ...به قولی انگار همش رویا بود 

ایشالله خدا قسمت همه ی ارزو مندان بکنه

نوشته شده در شنبه 1391/02/16ساعت 23:8 توسط مجید|

سلام

دوستای گلم ..... به امید خدا .... اگه خدا بخواد همین 4شنبه ساعت 12 شب دارم میرم عمره دانشجویی ......

همه تونو دعا میکنم ...... ایشالله خدا به همه تن سالم بده ........ هر کی خوبی و بدی از من دید حلالم کنه ..... اگه چیزی گفتم حلالم کنید ....از قصد نبوده دوستان عزیز

سلامتی همه اونایی که دم آخری دارن مارو شرمنده خودشون میکنن و دلمونو میشکنن.....

خدانگهدار

نوشته شده در دوشنبه 1391/01/28ساعت 19:54 توسط مجید|

این یك قصه نیست... دروغ هم نیست
پری روز ۷۷تومان بن خواروبار صداسیما در جیب داشتم و تصادفا از نزدیك فروشگاه مربوطه در خیابان مطهری رد می شدم. توقف كردم تا تكلیف بن را روشن كنم. مسئول فروشگاه گفت: «جنس اش تمام شده برو هرچی می خواهی بردار»...

یك سوپر نسبتا بزرگ بود. ناچار بودم جنسهای سوپری بردارم. تعدادی رب، ماكارونی، روغن، سس، پودر، صابون، شامپو و ... ریختم توی یك چرخ و بردم صندوق. هنگام رفتن بسمت صندوق، با پیرمردی كه از روبرو می آمد برخوردم. صورتی با چین و چروكهای عمیق و ته ریش سفید داشت و اوركت خاكی رنگی پوشیده بود. از آن اوركتها كه دهه۶۰ حزب اللهی ها و رزمنده ها می پوشیدند. چند ثانیه ای ناخودآگاه به صورت زحمت كشیده اش خیره شدم. سلام كرد. جواب دادم و رفتم بطرف صندوق. صندوقدار جنسهایم را از اشعه صندوقش گذراند و گفت اینها به اندازه ارزش بن ات نشده برو ۲۴هزار تومن دیگه جنس بردار. داخل فروشگاه همان پیرمرد بازهم توجه ام را جلب كرد كه گوشه ایستاده بود و چنداسكناس كهنه را می شمرد. تیپ اش شبیه كارگرهای بازنشسته بود. وقتی دوباره پای صندوق رسیدم، همان پیرمرد جلوتر از من بود. یك قوطی پودر و یك كیسه قند خریده بود. صندوقدار پودر و كیسه قند را از جلوی اشعه صندوقش رد كرد و گفت: دوهزار تومن. پیرمرد هم مشتی اسكناس به صندوقدار داد. یك هزارتومانی، سه دویست تومانی و چهار صدتومانی كهنه. كار من كه در صندوق تمام شد. مشغول جادادن خریدهایم در كیسه های مجزا شدم. پیرمرد هم داشت قوطی پودر و كیسه قندش را در گونی كهنه ای جا می داد. سرم را به سر پیرمرد نزدیك كردم و به آهستگی طوری كه كسی نشنود گفتم: برادر، از اینها هرچی می خواهی بردار. پیرمرد نیم نگاهی به كیسه هایم كرد و زیرلب با خجالت گفت: یه رب بده!. به همراه قوطی رب خواستم یكسری جنس دیگر هم داخل گونی اش بریزم ولی قبول نكرد و با همان صدای آهسته گفت: نریز، توهم زن و بچه داری... . گفتم: وضع من خوبه نگران من نباش، پرسیدم شغل ات چیه پدرجان؟ با همان صدای ضعیفی كه این بار به بغض می گرایید گفت: كارگر بودم، شش ماه حقوق ندادند و كارخانه مان تعطیل شده. صبح ها می آیم تهران دنبال روزی...

همینطور كه درددل می كرد صدایش هم ضعیف تر و بغض آلودتر می شد. می خواستم چیزهایی داخل گونی اش بریزم اما بادست پس می زد. در این بین قطره ای از گونه اش روی دستم چكید. جرات نكردم به صورتش نگاه كنم. با صدای ضعیفی كه دیگر شنیده نمی شد چیزی گفت و رفت. چند ثانیه خشکم زد. آمدم بیرون فروشگاه با نگاه تعقیب اش كردم... با گونی كهنه اش در پیاده روی شلوغ خیابان مطهری گم شد.

این ماجرا یك قصه نبود... دروغ هم نبود. عینا در ظهر روز یكشنبه۲۱ اسفند در فروشگاه تعاونی مصرف كاركنان صداسیما در تقاطع خیابانهای مطهری و مفتح اتفاق افتاد.

این ماجرا دروغ نبود. دروغ؛ وعده های پوچ مدیران مدعی رفع تبعیض و بی عدالتی و بیکاری است که ندانم كاریهای اقتصادی شان، تورم سركش و فشار بی سابقه ای بر مردم و واحدهای تولیدی ایجاد کرده است.

دروغ؛ وعده های نمایندگانی است كه چشم بسته به لوایح تورم زای بودجه رای داده اند و حاضر نیستند مسئولیت تصمیمات شان را بپذیرند.

چقدر جز زدیم كه اینطور بودجه های انبساطی مبتنی بر دلارهای نفتی، بیماری هلندی و ركود تورمی ایجاد می كند. هم تورم ناشی از نقدینگی را تشدید و سفره مردم را خالی می كند، هم بازارمان را پر از كالای خارجی و هم تولید كننده داخلی را بیچاره می كند... اما آنها که باید می شنیدند گوششان بدهكار نبود.

وضعیت پیرمردی كه ظهر دیروز با گونی كهنه ای بردوش در همهمه خیابان مطهری گم شد، نمونه ای از نتایج ندانم کاری های اقتصادی با پشتوانۀ رجزخوانی های تبلیغاتی است.

داستان نقل شده از یک دوست

نوشته شده در سه شنبه 1391/01/22ساعت 22:40 توسط مجید|

در نزدیكی من دختری هست كه بسیار زیباست و زیباست و ظریف است و زیبا است و دلی دارد غمگین چون دخترک ‍ژاپنی‌ای كه مادرش را سونامی برده یا دخترك كابلی كه برای ده دلار باز هم در خانه سرخ را می‌زند و دخترك ابورجینالی (ساكنان بومی استرالیا) كه بی‌توجه به باردار‌ بودن، پشت سر هم سیگار می‌كشد.
هر وقت به او نگاه می‌كنم محو زیبایی‌اش می‌شوم و شرمسار تنهائی اش...

نوشته شده در سه شنبه 1391/01/22ساعت 17:39 توسط مجید|

یک زوج میانسال دو دختر زیبا داشتند، اما همیشه دوست داشتند تا یک پسر هم داشته باشند. آنها تصمیم گرفتند تا برای آخرین بار شانس خود را برای داشتن یک پسر امتحان کنند.
زن باردار شد و یک نوزاد پسر به دنیا آورد. پدر شادمان باعجله به بیمارستان رفت تا پسرش را ببیند.
پدر در بیمارستان زشت ترین نوزاد تمام عمرش را دید.
مرد به همسرش گفت: به هیچ صورتی امکان ندارد که این نوزاد زشت فرزند من باشد، هر کسی با یک نگاه به چهره زیبای دخترانم متوجه میشود که تو به من خیانت کردی.
زن لبخند زد و گفت: نه، این بار به تو خیانت نکردم.

نوشته شده در یکشنبه 1391/01/20ساعت 9:59 توسط مجید|

دیروز از اولین اهنگم ماکت گرفتم .....بد نشده ...امید وار شدم .........

بنویس از فردا که روشن باشه

بنویس که دردا مال دشمن باشه

آینده ی من و این قلم تنها

بنویس خداکنه خدا پشتم باشه

نوشته شده در یکشنبه 1391/01/13ساعت 10:5 توسط مجید|

در صبح آشنایی شیرینمان تو را

گفتم که مرد عشق مرد نه ای باورت نبود

در این غروب تلخ جدایی هنوز هم

میخواهمت چو روز نخستین ولی چه سود

میخواستی به خاطر سوگند های خویش

در بزم عشق بر سر من جام نشکنی

میخواستی به پاس صفای سرشک من

این گونه دلشکسته به خاکم نیافکنی

پنداشتی که کوره ی سوزان عشق من

دور از نگاه گرم تو خاموش میشود

پنداشتی که یاد تو این یاد دلنواز

در تنگنای سینه فراموش میشود

تو رفته ای که بی من تنها سفرکنی

من مانده ام که بی تو شبها سحر کنم

تو رفته ای که عشق من از سر به در کنی

من مانده ا م که عشق تو را تاج سر کنم

روزی که پیک مرگ مرا می برد به گور

من شب چراغ عشق تو را نیز می برم

عشق تو نور عشق تو

عشق بزرگ توست

خورشید جاودانی دنیای دیگرم


برچسب‌ها: فریدون مشیری
نوشته شده در یکشنبه 1390/12/21ساعت 22:2 توسط فائزه|

دست باران کم کم به شیشه میزند..گویی او هم میخواهد نبودنت را به یادم بیاورد اما...اما مگر میشود فراموش کنم؟..فراموش کنم صدای خنده هایمان آسمان را به رقص در می آورد؟فراموش کنم گریه ی دستهایمانُآن دو دوست قدیمی را در پس هر جدایی مان؟و خنده ی ما بر آن ترس کودکانه؟مگر میشود فراموش کنم حرفهای مهربان چشمانت یا خورشید گرم سینه ات...؟نه...من فراموش نمیکنم تا از این یاد بمیرم..

یادت می اید آن روز را..؟آن روزی که بی تفاوت از من گذشتی بی انکه نگاهی کنی به شیشه ی شکسته ی زیر پایت؟بی آنکه توجهی کنی به اشکهایم که میریختند در قدمگاه پای سنگی ات...به امید اینکه نرم شود و بماند شاید...التماس کردم گفتم نرو.به چشمانت خیره شدم شاید ببینم آن مهربانی را اما...اما تو چشمانت را بستی و دستانت را دراز کردی و من را کنار زدی و رفتی با قدمهای سنگین...

امروز اما تنها یار من چند ورق کاهی است و تنها دوست دستانم قلمی بی جوهر...قلمی که وقتی بر کاغذ نامت را مینویسم میگرید و اشک میریزد پای نامت...

باران هم رفت..حتی او هم نتوانست کوچه را بی تو تحمل کند..من اما....

نوشته شده در پنجشنبه 1390/11/27ساعت 17:3 توسط فائزه|

تو دنیا اگه قرار بود جای چیزی باشم .. دوس داشتم جای اشکات باشم ... که از چشمات متولد شم ... رو گونه هات جاری بشم و رو لبات بمیرم
نوشته شده در چهارشنبه 1390/11/26ساعت 22:26 توسط مجید|


آخرين مطالب
» اگر گیری وضو با اب زمزم ....
»
» حلام کنین ..
» این یک واقعیت است ..... نه یک داستان
» شرمسار از تنهایی تو
» این سری خیانت نکردم ....
» خدا پشت منه ....
» "تورفته ای ....و من"
» "باران و......کوچه"
» عاشقی

Design By : Pichak