یادت می اید آن روز را..؟آن روزی که بی تفاوت از من گذشتی بی انکه نگاهی کنی به شیشه ی شکسته ی زیر پایت؟بی آنکه توجهی کنی به اشکهایم که میریختند در قدمگاه پای سنگی ات...به امید اینکه نرم شود و بماند شاید...التماس کردم گفتم نرو.به چشمانت خیره شدم شاید ببینم آن مهربانی را اما...اما تو چشمانت را بستی و دستانت را دراز کردی و من را کنار زدی و رفتی با قدمهای سنگین...
امروز اما تنها یار من چند ورق کاهی است و تنها دوست دستانم قلمی بی جوهر...قلمی که وقتی بر کاغذ نامت را مینویسم میگرید و اشک میریزد پای نامت...
باران هم رفت..حتی او هم نتوانست کوچه را بی تو تحمل کند..من اما....


